79_ درد یتیمی
دوشنبه 5/12/87 10:2 عصر| | نظر
بابای آفتاب رفت ... خورشید غروب کرد ... یتیم شدیم ... و ما طعم تلخ یتیم شدن را اول در نیلی رخ آب و بند دست های ستاره چشیدیم و بعد باورش کردیم ...
* * *
نه! حالا نه! بغض هایتان را فرو بخورید یاران، مگر نمی بینید؟ فاطمه آهنگ مسجد بابایش را کرده است؛ به پا خیزید و همراهی اش کنید، خطبه که بخواند، بهانه زیاد است برای گریستن، حالا نه!
* * *
چه قدر ساده ایم ما! به خیال مان آفتاب که غروب کند، به مسجد بابامان می رویم و پشت سر برادرش علی نماز می گزاریم و بعد علی عمامه محمد بر سر و عبای محمد بر دوش و عصای محمد در دست و ذوالفقار محمد در نیام از منبر محمد بالا می رود و برای مان از محمد می گوید و یک دل سیر یتیمی مان را گریه می کنیم ما. چه می دانستیم پس از غروب آفتاب، ستاره ها به جرم نقض سیاهی، به جرم شب رنگ نبودن، به جرم یادآوری خاطره های آفتاب به بند محکوم می شوند! چه قدر ساده ایم ما! تا بابا بود در دامان پر مهرش بچگی کردیم؛ حالا باید زیر بار یتیمی تند تند بزرگ شویم! اجتماعات سیاسی ... انتخابات غیر قانونی ... حصر و بند ... بیعت های اجباری ... قرائت های جدید از احادیث بابا ... امارت هایی که خلافت معنا نمی دهد ... که می دانست دنیا بدون محمد این قدر بد اخلاق می شود؟ یا امیر المومنین! تو می دانستی؟ آری، به خدا سوگند تو می دانستی، که بابا آخرین لحظات بودن اش را با تو خلوت کرده بود و با تو گفته بود همه گفتنی ها را. خدا صبرت بدهد آقا! خدا صبرت بدهد.